از نگاه ایرانی – جمعه شب

می خواهم هر از گاهی اینجا یه نوشته از زندگی و احوالات روزانه با مردم مالزی می بنویسم با حفظ حق اصل ایده برای آزادنویس، البته اصل هر چیزی معمولا از کپیش بهتره!
شب شنبه یا همون جمعه شب توی مالزی مثل پنجشنبه شب های ماست توی تهران، شهر شلوغ و همه دنبال تفریح. جمعه ساعت ۹ شب خونه ی یکی از رفقا قرار داشتم. ۸ از خونه اومدم بیرون اما هر چی این در و اون در زدم ماشین گیر نیومد. می خواستم ماشین کرایه کنم که دو، سه ساعت دستم باشه، برم و برگردم. اما نبود. ۸:۱۵ رفتم ایستگاه اتوبوس. ۸:۴۰ تشریف می آره. میره دور میزنه یه ۵۰ متر پایین تر وای میسه. ۸:۴۵ شده. دیر میشه اگر نیاد، به قطار ۹:۰۵ نمی رسم. راننده رو پیدا می کنم. بیرون اتوبوس وایساده. می گم نمی خوای راه بیفتی؟ با دست اشاره می کنه می گه دارم غذا می گیرم. بر می گردم میدون ببینم احیانا ماشینی اومده که بگیرم. خبری نیست. بر می گردم طرف ایستگاه اتوبوس. اتوبوس راه می افته قبل از اینکه برسم. ۸:۵۵ شده. تاکسی می گیرم. می گم ۱۰ دقیقه ای می رسیم ایستگاه قطار، نه؟ یه سری تکون می ده. ۸۰ تا بیشتر نمی ره. می رسم ایستگاه. پولش رو می دم و می دوم بالا. صدای قطار می آد. خب دیگه نمی دوم. بلیط رو می خرم. مسافرها از رویروم میان از ایستگاه بیرون. میرم توی ایستگاه می شینم. ۹:۳۵ قطار بعدی می آد. ۱۰ می رسم کی ال. ۱۰:۲۰ خونه ی دوستم. ۱ ساعتی حرف می زنیم. ساعت رو نگاه می کنم. بهش می گم من دیگه برم. ۱۱:۳۰ توی خیابون دنبال تاکسی می گردم. جمعه شبه. تاکسی نیست. ۱۱:۵۰ تاکسی گیر میاد. ۱۲:۰۵ می رسم ایستگاه. قطار رفته. آخرین قطار. دست می کنم جیبم. می بینم ۴۰ رینگت دارم. می رم سراغ عابربانک. همشون خرابن. می رم بیرون. ۱۲:۳۰ شبه هیچ تاکسی کمتر از ۶۰-۷۰ تا نمیبره سایبرجایا. به یکی از رفقا زنگ می زنم که قرار بود بیاد کی ال. بر نمی داره. به یکی دیگه، ماشینشون پره، توی راه برگشت هم هستن. یکم قدم می زنم. ساعت ۱:۱۵ شده. یک کارهایی می کنم. یکمش رو هم می گذارم برای بعد پیدا شدن تاکسی. یه تاکسی از دور میاد. وای میسه. می گم می خوام برم سایبرجایا. می گه ۵۰ تا. می گم ۴۰ تا. می خنده. می گه باشه. توی راه می گه ولی ۴۰ تا نمی ارزه واقعا تا اونجا. می رسیم به عوارضی. کارتم رو در میارم می گم با این بده پولش رو پس. دیگه چیزی نمی گه. این یکی هم ۸۰ تا بیشتر نمی ره. ۲ شب گذشته می رسم…


  1. بابا تو هم که زدی تو خط خاطره نویسی. خندش چی بود؟ رفیقت چطور بود؟ منم خنده.
    ————————————–
    سجاد: خنده رو بعد بهت می گم. رفیق هم خوب بود :)


  2. به نام خدا
    سجاد عزیز سلام
    پاشو بیا انگلیس چون همه چی سر جاشه و از این مشکلات نداری!
    جمله ی ” یک کارهایی می کنم. یکمش رو هم می گذارم…..” برام مشکوک بود بخصوص در شب شنبه در غربت!!!
    خلاصه بدون، درسته که حدود ده هزار کیلومتری با هم فاصله داریم ولی من هر جا باشی حواسم بهت هست و مراقبتم!!!
    البته جدی نگیر شوخی کردم.
    غرض حال و احوال بود.
    به امید دیدار
    ————————————————
    سجاد: یک کارهایی می کنم ، ماله یه قضیه ی ۵۰ تاییه، ۵۰ تا قبل از اینکه یه کاری انجام شه، ۵۰ تا برای بعدش اگر انجام شد :) )