چشم‌هایم را می‌بندم…

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، دفترچه‌ی پاکنویس من دوباره راه افتاد. همسر گرامی و مهران عزیز لطف کردند و این خانه‌ی جدید را سرپا کردند و برای سالگرد تولدم به من هدیه کردند. خوب و زیبا و دلنشین. برای اینجا واقعا متشکر همت هردو هستم.

آرشیو نوشته‌های قبلی را وارد کردم، اما تاریخ همه‌ی یادداشت‌ها از بین رفته بود. از “ماشین برگشت زمان” و محتوای نوشته‌ها کمک گرفتم و بعد از چند ساعتی تاریخ‌ها را تا حدودی تصحیح کردم. آن دی‌ما ۱۳۴۸(!) که باقی مانده، یادداشت‌های وبلاگ اولم در بلاگر است که دیگر تاریخ آن‌ها را فرصت نشد تا برگردانم. البته نوشته‌های چندان دندان‌گیری هم نیستند.

چند دقیقه‌ای هست که از دنیای مجازی دوباره برگشته‌ام به دنیای واقعی. تکیه داده‌ام به پشتی صندلی و به صفحه‌‌ی روبرو خیره‌ام. دست‌هایم را پشت سرم می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. آه، چه‌فکر می‌کردیم، چه‌شد…

هر کدام از ما برداشتی مخصوص به خود از اوضاع و احوالی که می‌گذرد دارد. هر چند تاروپود ما را با امید سرشته‌اند، اما برداشت من پر از غم است و سکوت.

باران گرفت وگریه‌ی پنهان ما ندید / خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید
تاوان بی‌نزاکتی از عاشقان گرفت / آن کور‌ دل که چاک گریبان ما ندید
ما خود دریده‌ایم قبا را مگر کسی / در روز مرگ پیکر عریان ما ندید
بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد / در عکس ما چه دید که در جان ما ندید
مست است آن‌که یاد حریفان ما نکرد /  خواب است آن‌که خون شهیدان ما ندید
دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را / در عقل سرخ سید خندان ما ندید

عبدالجبار کاکایی

نوشته شده در 14 دی 1388 با بدون نظر / دو روز دنیا