سلام ۸۵

سلام. دیروز ساعت ۳:۱۵ بعد از ظهر رسیدم تهران. سال جدید شروع شد. امیدوارم سال جدید، سال خبرهای خوب و موفقیتهای روز افزون باشه برای همه، بخصوص ایرانی ها و بخصوص دوستان و آشنایان. امشب ساعت ۱۰ شب با سه تا از رفقا عازم مشهدیم. اگر خدا بخواهد فردا ۱۰ صبح می رسیم. بعد احتمالا بعد از ظهر با اتوبوس عازم سرخسیم. تا ۵ یا ۶ فروردین هم با در اردوی جهادی هستیم و بعد بر می گردم تهران. ۱۲فروردین هم ساعت ۱۰ شب پرواز و دوباره درس مشق و امتحان.
جای شما خالی هوای تهران بسیار عالیه و نسیم خنکی در حال وزیدنه. دماوند هم با کلاه سفیدش نظاره گره. اگر تونستم توی سرخس جایی برای وصل شدن به شبکه پیدا کنم، حتما چیرهایی می نویسم ولی اگر نتونم می مونه تا بر گردم.
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
رم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک
که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

خداحافظ ۸۴

بیانیه جبهه مشارکت ایران اسلامی درباره سرنوشت پرونده هسته‌ای ایران و شرایط خطیر کشور
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
در آستانه سال نو در حالی که ملت ایران آماده ورود به سال نو می‌شود، به تدریج دل‌نگرانی‌های گسترده‌ای آسمان دل ایرانیان را غبارآلوده می‌کند و آسمان زندگی ایران با ابرهای متراکم ابهام در آینده کشور پر می‌شود.
برای خواندن متن کامل اینجا کلیک کنید.
اکبر گنجی به مرخصی آمد
اکبر گنجی، روزنامه‌‌‏نگار زندانی با موافقت دادستانی تهران برای مدت هفت روز به مرخصی آمد.

نوروز

اندکی این مثنوی تاخیر شد…

سلام. از اثرات خطابه های آتشین اساتید کمی هم به ما رسید و دیتا سنتر آمریکایی عزیزِ، شرکتی رو که میزبانی وب سایت من هم بر عهده ی اونها بود بیرون انداخت و جابجایی اطلاعات و برگشتن امور به روال قبلی کمی طول کشید. آخرین قسمت ۶ روز با خاتمی رو سعی می کنم فردا، پس فردا بنویسم. اما فعلا قسمتهایی از شعر زیبای عقاب، سروده ی پرویز خانلری رو می نویسم که به نظرم اوج داستان و چکیده ی مطلب هستند.

البته باید خود شعر رو حتما خودتون کامل بخونید تا موضوع درست جا بیفته، یاد آقای “ولی” استاد ادبیات ما هم به خیر که این شعر رو برای ما سر کلاس خوند. بعد از اینکه کلاغ مثلا راز عمر درازش رو با عقاب درمیون میگذاره، عقاب یاد اصل خودش می افته:
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها امده شادان زسفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تذرو تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند

یادش امد که بر ان اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و ازادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
انچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
و تصمیم خودش رو می گیره:
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
و این شاه بیتش که:
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
(شعر عقاب، کامل)

Read the rest of this entry »