سلام. بالاخره ما رو هم راه دادن توی بازی! از حمید و محمد برای دعوت ممنونم. برای گرفتن اطلاعات بیشتر به وبلاگ سلمان برید. دیدم بد نیست یک جور شجره نامه هم داشته باشم:
الف) سجاد (پاکنویس) –> حمید رضا (صبا بی قرار)
از اینجا به بعد ۲ تا شاخه داریم:
۱- صنم (خورشیدخانم) –> سلمان
۲- جاده ی طلایی –> ناتور
باز هم ۲ شاخه:
۲-۱- دیهور –> باغ بی برگی –> لانگ شات –> آشپزباشی –> پارسا نوشت –> سلمان
۲-۲- وغیره –> از زندگی –> قصه های عامه پسند –> خواب زمستانی –> پارسا نوشت –> سلمان
ب) سجاد (پاکنویس) –> محمد (راز سر به مهر) –> سعید (سعید رزاقی) –> سال های ابری –> شرتو
از اینجا به بعد ۲ تا شاخه داریم:
۱- آچار فرانسه –> پژمان –> سلمان
۲- حمیدرضا –> پرستو –> سلمان
و اما اصل ماجرا:
۱- مهدکودک و آمادگی که می رفتم یک تاکسی نارنجی سرویس رفت و آمد ما بود. توی سرویس ۴ نفر بودیم ولی از سه نفر بقیه فقط یک نفر رو یادم میاد و بیشتر اسمش رو تا قیافه اش که البته اسمش رو هم اینجا نمی گم! یادمه یکبار دم در خونشون وایسادیم تا مادرش بیاد و اون بره خونه من هم پیاده شده بودم و طبق معمول در حال شیطنت. از روی زمین یک پیاز برداشتم و زدم به سپر ماشین. فردا صبح که راننده اومده بود دنبالم بعد از احوال پرسی به مادر بزرگم گفت حاج خانوم این آقا سجاد دیروز آجر برداشته زده به ماشین من، در همین حین که من سعی در اثبات بی گناهیم داشتم این رفیق اون زمان ما از ماشین پیاده شد و گفت نه نه با آجر نزد، پیاز بود تازه به سپر ماشین هم زد…
۲- بابا از قدیم مسافرت زیاد می رفت به خصوص خارج از کشور. خب بالاخره هر دفعه کما بیش سوغاتی هم در کار بود. من هم در اون حال هوای بچگی خیلی بین سفر های مختلف تفاوتی قائل نبودم و به هر حال انتظار سوغاتی رو داشتم. یادمه بابا یکبار برای ۳ ماه رفت سفر. اما این دفعه خارج نرفته بود و رفته بود جبهه. کردستان. وقتی برگشته بود برای من شلوار کردی آورده بود. یادمه تا مدت ها از این موضوع شاکی بودم!
۳- کلاس اول دبستان یک درختی از یونولیت سر کلاس ما بود که عکس بچه های کلاس روش نصب شده بود و هر کسی نمرات بهتری می گرفت یا رفتار بهتری در مدرسه داشت روی شاخه های کلاس عکسش بالاتر می رفت. یادمه که عکس من پایین و پایین تر می اومد تا اینکه چند روزی بود ته درخت، بر عکس، روی یونولیت نصب بود. اون روز خانم چرچی معلم کلاس ما عکس من رو پاره کرد و ریخت توی سطل آشغال!
۴- از سال دوم دبستان تا آخر دبیرستان آخر هر سال مدرسه به من برگه ی ثبت نام برای سال بعد نداد. یعنی محترمانه اخراج می شدم و البته هیچ سالی هم این اتفاق نیفتاد و من سال بعد رو هم باز همونجا بودم.
۵- زنگ اول، روز اول، سال اول راهنمایی، قبل از اومدن معلم سر کلاس، در حالی که روی میزهای کلاس دنبال یکی از هم کلاسی هام می کردم از روی یک ردیف پریدم روی ردیف کناری، اما میز از زیر پام در رفت، زمین خوردم و بعد از بر خورد مچ دست راستم با قاب میز روبرویی دستم قلم شد! ۲ ماه دستم توی گچ بود و چون باید تکالیف خوشنویسی رو هم انجام می دادم بعد از خوب شدن دستم خطم هم خوب شد!
۶- من از نشستن در وسط هیچ جایی خوشم نمی آید و معمولا گوشه و بیشتر انتها رو ترجیح می دم. سر کلاس هم همنیطور بود و به صورت کج رو به کلاس و نه رو به تخته می نشستم. ۲ هفته بعد از حادثه شکستن دست، آقای میرقاسمی، معلم قرآن ما همینطور که صحبت می کرد در حال حرکت در بین ردیف های کلاس بود که به من رسید که کج نشسته بودم و پاهام بیرون میز تقریبا راه رو بسته بود، آقای میرقاسمی کمی من رو نگاه کرد، بعد از چند لحظه ای (اینطور که آقای میرقاسمی بعدا تعریف می کرد) با نیش باز گفتم آقا مراقب باشید زمین نخورید! خب از کلاس اخراج شدم و ۵ نمره هم از نمره ثلث درس قرآن و ۲ نمره هم از نمره ی انظباطم کم شد!
۷- سال سوم دبیرستان اولین و احتمالا آخرین دانش آموزی بودم که در جلسه شورای مدرسه شرکت کردم و از اینکه چرا خودم و چند نفر دیگه از دانش آموزها بهتره برای سال بعد ثبت نام بشوند دفاع کردم!
۸- هفته ی اول دانشگاه (دانشگاه علم و فرهنگ جدید، غیر انتفاعی جهاد دانشگاهی قدیم) یکی از رفقا اومد و گفت فلانی انتخابات شورای کانون فیلمه، بیا بریم ببینیم چه خبره. من گفتم بی خیال ولی از این رفیق ما اصرار و آخر رفتیم. سی و سه چهار نفر اومده بودن حدود بیست و هفت هشت نفر خانوم و ۴ نفر آقا( کلا اوضاع دانشگاه همین بود ۳۵۰۰ تا دانشجو داشت که ۲۷۰۰ تاش خانم بودند). شورای کانون ۷ نفره بود. مدیر کل فرهنگی دانشگاه گفت: چه کسایی ی می خواهند کاندید بشند؟ از خانوم ها ده یازده نفر دست بلند کردن ولی از آقایون کسی چیزی نگفت. آقای مدیر کل گفت از آقایون کسی نمی خواهد کاندید بشه؟ این رفیق ما دست ما رو گرفت بالا گفت چرا، آقای فلانی. اونهم اسم من و دوستم رو نوشت. رای گیری شد. از سی و چهار نفر بیست و نه تا رای آورده بودم. شدم مسئول کانون فیلم دانشگاه!
جر زنی کردم، باید ۵ تا می نوشتم، ببخشید! تمومی نداره اینها خب ولی فعلا کافیه. راستی بگم این کارها رو الان هیچ کدومشون رو تایید نمی کنم!
همه هم که دعوت شدند انگار، هرکسی دعوت نامه خواست ما در خدمتیم!
برای بازی دعوت می کنم:
آتش در نیستان
روزنگار یک معلم
دکتر معین
پی نوشت: حرف آخر
5 دی 1385 | 2 نظر
دستهبندی: آرشیو وبلاگهای قبلی، دو روز دنیا
سلام. نتایج انتخابات میاندوره ای مجلس این نوید رو می ده که یک نفر (خانم جلودارزاده) به نمایندگان اصلاح طلب مجلس شورا اضافه شده. اگر بخواهیم واقع بینانه نگاه کنیم یک نفر به امضا کنندگان بیانه ها و نامه های اصلاح طلبان با عنوان نماینده ی مجلس شورای اسلامی اضافه شده. البته من هم امیدوارم که خانم جلودارزاده بتونند برنامه هایی رو که در نظر دارند اجرا کنند و البته همین که آقای عسگراولادی به جمع دوستان در مجلس هفتم اضافه نشده هم خودش نکته ای است.

از نیک آهنگ
نتایج انتخابات مجلس خبرگان هم این نوید رو می ده که جناب استاد! با وجود رای بالای آقای هاشمی و همینطور حضور افرادی مثل آقای روحانی (و یا حتی آقایان مشکینی و امامی کاشانی) فعلا خیال تسلط بر مجلس خبرگان رو باید از سرش دور کنه. درسته که در این دو انتخابات وقتی تلاش می کنیم به قسمت پر لیوان نگاه کنیم چند قطره ای بیشتر نیست و حتی ممکنه عده ای بگویند که اصلا معنی نداره ولی خب عده ی دیگری معتقدند که یک مو از خرس کندن هم غنیمته!

مهرداد بذرپاش – مسئول گروه مشاوران جوان رئیس جمهور و کاندید دوره سوم شورای شهر (از حاجی واشنگتن)
اما وضعیت شمارش و اعلام آرا انتخابات شورا در تهران دیگه واقعا شمیم خوش خدمت درآورده و کم کم علاوه بر اصلاح طلبان، صدای اعتراض سازمان های جهانی حفاظت از محیط زیست رو هم داره بلند میکنه! نیک آهنگ هم جالب گفته که حداقل اصلاح طلبان نتایج آرا دوره دوم شورا رو که همراه با شکست سختی بود فردای روز رای گیری اعلام کردند. البته در شهرستان های دیگه به نظر اوضاع مساعد میاد ولی با این وضعیت فکر کنم بهترین حالتی که به وجود بیاد توافق اصلاح طلبان و حامیان قالیباف بر ادامه ی شهرداری قالیباف باشه، که البته بد هم نیست به خصوص اگر بتونه همراه با امتیازهایی برای اصلاح طلبان باشه. به هر حال چیزی که کاملا واضحه و با هیچ خوش خدمتی هم قابل تغییر نیست شکست آقای دکتر و هواداران در اولین انتخابات بعد از رئیس شدن ایشونه.
28 آذر 1385 | بدون نظر
دستهبندی: آرشیو وبلاگهای قبلی، تدبیر امور
سلام. آقای دکتر (راستی به نوشته های گهربار ایشون هر از گاهی سر بزنید.) کماکان در حال انجام مانور های مختلفه، اما چند روز پیش کمی محاسبات به هم خورد و جای نامناسبی رو برای برگزاری مانور انتخاب کرد. دانشگاه امیرکبیر. با وجود خیل برادران و خواهرانی که از راه های دور و نزدیک برای این برنامه به دانشگاه امیرکبیر تشریف آورده بودند (آورده شده بودند!) تا برنامه رو تحت کنترل داشته باشند، دانشجویان بعد از مدتی که آقای دکتر غرق در توهم محبوبیت بیش از حد بود گوشه ای از احساسات واقعی عده ای زیادی از مردم نسبت به ایشون رو به ایشون نشون دادند.

گرچه من به شخصه با آتش زدن عکس مخالفم ولی با نفس اعتراض و جراتی که این عده از دانشجویان از خودشون نشون دادند کاملا موافقم که دانشجو ذلت نمی پذیرد…
از طرف دیگه وقتی آدم می بینه که دولت محترم با چه ذلتی در حال باج دادن در مقاطع مختلف به کشور دوست و برادر (کمونیست کافر قدیم!) روسیه است، واقعا به خودش، کشورش و دولتش افتخار می کنه. نمی دونم ۴۰-۵۰ سال دیگه قرارداد های ترکمن چای و … ننگین تر شمرده خواهند شد یا بعضی قراردادهای فعلی. این احساس افتخار و غرور وقتی ادامه پیدا می کنه که آدم می بینه صحبت های نابجا و نابخردانه در حال بی آبرو و منزوی کردن روز به روز دولت و در نتیجه ملت ایرانه و جالب اینجاست که برخی فکر می کنند با این طرز عمل و صحبت خیلی قهرمان هم هستند.
فردا هم که روز رای گیریه. باید دید که چه خبر می شه.
23 آذر 1385 | 2 نظر
دستهبندی: آرشیو وبلاگهای قبلی، تدبیر امور
سلام. برای انتخابات شورای شهر، خیلی حرفی برای گفتن ندارم. کمی به خاطر اینکه دورم و قرار نیست رای بدهم. البته اگر کاری از دستم بر بیاد قطعا انجام می دهم. دیگه گفتن هم نداره که لیست اطلاح طلبان لطفا! اگر هم نمی خواهید رای بدهید که استراحت کنید، اصلا حال بحث ندارم! (حال شروع کردنش رو البته!)

عکس از سایت شهر فردا
این وب سایت آقای مرعشی، به نظر من که یکی از بهترین وب سایت های آدم های به اصطلاح سیاسیه. درسته که شاید بعضی جاها با نظرات آقای مرعشی موافق نباشم ولی اکثرا از خوندن “ورای نظر” و همینطور “قهوه خانه” استفاده می کنم.
به سلامتی وب سایت مجله چلچراغ هم سر و سامان گرفته و دوباره راه افتاده. دوست داشتم برای جشن شب چله شون تهران بودم.
سه تا کتاب داستان هم می خواهم معرفی کنم که اگر علاقه داشتید بخونید. البته هر سه به انگلیسی. من که به شخصه با خوندن کتاب و تخیلی که خودم از داستان می سازم خیلی بیشتر لذت می برم تا دیدن فیلم اونها. برای همین هیچ وقت لذت خوندن داستان رو با دیدن فیلم اونها قبل از خوندن داستان خراب نمی کنم.
اولین داستان، که احتمالا شاید ترجمه ی فارسیش رو خونده باشید و یا فیلمش رو دیده باشید، The Da Vinci Code اثر Dan Brown هست. اگر فیلم رو دیدید که به نظر من خراب کردید کار رو، ولی اگر این کار رو نکردید از خوندن داستان پشیمون نمی شید.
دومی باز هم از Dan Brown هست به نام Angels & Demons. داستان مربوط به یکی از شخصیت های داستان رمز داوینچیه. زمان وقوع این داستان قبل از داستان رمز داوینچیه. البته خب نویسنده این داستان رو بعد از رمز داوینچی نوشته. این یکی خوشبختانه هنوز فیلم نداره. پس همه می تونید بخونیدش!
سومی که هفته ی پیش خریدمش و چند روز پیش تموم شد، False Impression هست نوشته ی Jeffrey Archer. فقط توضیح همین رو بگم که سه روزه تموم شد.
خلاصه، کتاب بخونید تا رستگار بشید! اگر هم کتاب خوب می شناسید بگید. از بهمن آقا یاد بگیرید!
19 آذر 1385 | بدون نظر
دستهبندی: آرشیو وبلاگهای قبلی، دو روز دنیا
سلام. اوضاع امن و امانه، شکر خدا. البته غم و غصه و حسرت و … همیشه برای خوردن(!) وجود داره، در نتیجه نباید خیلی تحویلشون گرفت. بله!
فهرست نهایی اصلاح طلبان دراومده و اساتید کاندیدا در حال چرخیدن و دید و بازدید و خوش و بش هستند فعلا. امیدوارم این احوال ادامه پیدا کنه و بعد از انتخابات هم لبخند و اتحاد کماکان ادامه داشته باشه، حالا با هر نتیجه ای که بدست بیاد. البته در این مدت کم باقی مونده هم باید تلاش کرد ولی به قول آقای خاتمی همین اتحاد خودش یک پیروزی بزرگه.
شاید کمی من از اوضاع عقبم ولی اینها رو می خواستم اینجا بنویسم.
اول میلاد امام رضا (ع) مبارک باشه.
دوم تهران که بودم، حدود ساعت ۱۱-۱۲ شب، سهیل محمودی (شاعر) داشت از رادیو پیام می گفت که حال بابک بیات بده و در بیمارستان بستریه. نمی دونم چرا این جور مواقع ته ذهنم معمولا اینه که خب احتمالا خوب می شه. خبر فوتش رو که دیدم جا خوردم. خدا رحمت کنه.
سوم رفقا و دوستان ایرانی رو خدا زیاد کنه. فقط کمی توجه و احتیاط و صبر و عقل و … هم به همه ما عطا کنه. بعد از موارد مختلف خفیف تر، ۱۰ روز پیش ۲ نفر از جوانان ایرانی توانستن با به زانو در آوردن شرکت استکباری(!) ولوو، سوار بر یکی از خودرو های سواری نه چندان قدیمی (سال ۲۰۰۰) ساخت این شرکت، با منهدم کردن خودروی مذکور راهی دیار باقی بشنود. خدا این دوستان رو هم رحمت کنه و به خانواده هاشون صبر بده اما:
۱. لطفا کمی آروم تر!
۲. نبستن کمربند ایمنی جز خود کشی معنی دیگه ای نداره، ببندیدش!
۳. در حالی که خودرو حدود ۱۵۰ – ۱۷۰ کیلومتر سرعت دارد، لطفا ترمز دستی را نکشید! (واقعا من با این قضیه دستی کشیدن که نمی تونم کنار بیام!)
۴. ۱۷ سال سن، لطفا یک سال دیگه صبر کنید.
۵. لطفا گواهینامه بگیرید.
۶. تاریخ ورود به مالزی: یک هفته قبل از حادثه، لطفا کمی صبر کنید. (بگذارید برسید!)
۷. چی بگم. من که نمی تونم بفهمم خانواده ی اونها چی می کشند.
چهارم اوضاع سیاسی مالزی هم کمی بهم ریخته. شاید بعدا کمی در این مورد نوشتم.
پنجم دموکرات ها در این انتخابات اخیر آمریکا که پیروز شدند. منتظر استرالیا و کانادا هم هستیم. البته اصولا سگ زرد برادر شغاله. ولی سگ حالا از هر رنگی بالاخره با شغال متفاوته و اگر از این تفاوت استفاده نکنیم ممکنه که تفاوتش…
ششم امسال سال سگه و چینی ها می گن سال سگ سال روی کار اومدن آدم های کار درسته. (چینی ها می گن، به من ربطی نداره!)
هفتم. بسه!
13 آذر 1385 | یک نظر
دستهبندی: آرشیو وبلاگهای قبلی، دو روز دنیا