گل و بلبل!

سلام.
من گاهی از طریق اینترنت یک سری به رادیو و تلویزیون ایران می زنم. امروز که پیچ رادیو پیام رو باز کرده بودم وسط برنامه توی یکی از قسمتها، مجری شروع کرد یک چیزهایی در مورد اثرگذاری شخصیتهای مختلف گفت و بعد ادامه داد که از جمله افرادی که می تونند توی زندگی آدم اثر گذار باشند یک معلم خوبه. نکته ی جالب این بود که بعد آهنگ The Wall از Pinkfloyd رو پخش کرد البته بدون کلام. آهنگ قشنگیه البته فکر کنم همه شنیدید. به هر حال اگر خواستید گوش کنید می تونید اینجا کلیک کنید.

عرض کنم که یه مدتیه با توجه به فشارهای مختلف آدم مجبوره از گل و بلبل بنویسه، امتحانهای پایانی ترم هم از پس فردا شروع می شه. می رسم خدمتتون!

نور حاضر…

سلام.
مهدی جان، نوری که “هستی”، از حضور تو پر رونق است، کمک کن، چشمانمان به آنچه تو می خواهی ببینند روشن، دستانمان یاور دوستانت، قدمهایمان در راهی که تو راهنمای آنی توانا و قلب مان از محبت آنچه و آنکه دوست داری لبریز شود.

اینجا کلیک کنید.

دفترچه خاطرات بدون قفل من

سلام.
ما توی خونمون تا اونجایی که یادمه تا ۷ سال پیش کامپیوتر نداشتیم. اما من از ۶ سالگی فکر کنم کمابیش با کامپیوتر حداقل بازی می کردم و هنوزم گهگاهی تکه اش رو از همکارهای قدیم بابام می خورم. یادمه که تابستون گاهی می رفتم محل کار بابا و خوب چون معمولا سرش شلوغ بود، برای خودم توی بخش چرخ می زدم.

اول دبستان که بودم، تابستون مدرسه برای ما یک کلاس کامپیوتر گذاشته بود که توش با Commodor 64 کار می کردن با اون نوارهاش که یک ۱۵ دقیقه ای طول می کشید تا لود بشه. فکر کنم سال دوم که بودیم مدرسه ۲ یا ۳ تا کامپیوتر ویژه که به دستگاه ۸۰ مشهور بود و یک کارت پانچ های مخصوص شیشه ای می خورد بهش توی آزمایشگاه گذاشته بود که ما باهاش مسابقه های درسی مثل علوم و ادبیات می دادیم و کاملا فارسی بود. همون سال یا شاید یک سال بعدش بود که خاله ام یک IBM 286 خریدن و ما بچه ها همه بقول معروف توی کف بودیم. ۱ مگ رم داشت و ۲۰ مگ هارد و دیسک ۳٫۵ اینچی بهش می خورد. یادمه روی هر دیسکت کلی بازی می ریختیم و حال می کردیم.
دیگه گذشت تا اینکه سال اول یا دوم راهنمایی که بودم یادمه که برای اینکه مادرم برای پروژه اش باید یک سری از مطالب رو از اینترنت بدست می آورد برای یک ۲ یا ۳ ماهی یک ۳۸۶ داشتیم و تا جایی که یادمه اولین باری بود که کار کردن با اینترنت رو می دیدم. اون موقع Altavista برای خودش سروری می کرد. سال دوم دبیرستان بود که بالاخره کامپیوتر خریدیم.
تقریبا از اوائل سال ۸۱ به چندتا وبلاگ هم سر می زدم که دیگه توی تابستون همون سال یادمه که دیگه کار هر روزم شده بود. کم کم بدم نمی اومد که یکی هم خودم داشته باشم. بالاخره بعد از یک شب گرم، ساعت ۵ و ۲۴ دقیقه و ۳۹ ثانیه صبح افتتاح شد. وبلاگ برای من مثل یه دفترچه خاطرات بدون قفله، که جلوی راه گذاشتمش و بدم نمی آد که بقیه هم بخوننش و یک نظری هم بدن. الان دو هفته ای که این دفترچه وارد سال ۴ فعالیتش شده. اول اسمش سجاد بود و بعد شد پاکنویس. هر از گاهی که بر می گردم و یه سری به آرشیو می زنم برام خیلی جالبه. امیدوارم حالا حالا ها به آرشیوش اضافه بشه!
وبلاگهایی که من از اون موقع می خونمشون وبلاگ من، خودم و احسان، خرمگس، زن نوشت، افکارخصوصی، خورشید خانوم، هودر و وبگرد (روزنگار فعلی) بود. خلاصه اگر بعدا گفتن چی شد اینجوری شد باید بگم که تقصیر اینها بود به خصوص احسان و روزنگار.
اینها هم اولین نوشته های منه.