انسانیجات!

سلام، تازگی ها فهمیدم نباید همونطوری که در مورد خودم فکر می کنم در مورد دیگران فکر کنم. یعنی خیلی وقتها اون چیزی که توی ذهن منه و کاملا درست و عقلانی می دونمش برای دیگران اصلا قابل پذیرش نیست. آدمها شخصیتها، توانایی ها، نقاط ضعف و قدرت مختلفی دارن. گاهی ممکنه یک حرف یا کاری برای من کاملا عادی به نظر بیاد ولی دیگران اصلا خوش آیندشون نباشه.

این، توی حرفها و رفتارهای روزمره خیلی وقتها پیش میاد. مثلا من آدم نسبتا شوخی هستم. در بین حرف زدن خیلی وقتها به قول معروف به دوستان و رفقا تیکه های کلامی می اندازم. البته من هم می دونم که هر چیزی حدی داره. خوب بسته به شخصیت شنونده و شناختی که از من دارن گاهی پذیرفته شده است ولی گاهی هم به اصطلاح به نفر مقابل بر می خوره. در این مواقع از دید خودم، کاملا یه شوخی ساده است ولی در نظر دیگران گاهی حتی توهین حساب می شه.
روابط انسانی، همیشه برام جالب بوده. روی رفتار آدمها خیلی وقتها دقت می کنم و نحوه صحبت و رفتارشون برام جالبه. به نظر من رفتار و اخلاق آدمها به شدت ناشی از نحوه تربیت و فرهنگ خانوادگی و البته به خصوص محیط اجتماعی هست که هر کسی در اون زندگی می کنه. مثلا یک مثال ساده بزنم، در مورد نحوه رانندگی خودم.
چند سال پیش با رفقای دبیرستان مفید رفته بودیم اردو. زابل. ۲ هفته ی عید رو اونجا بودیم و توی این مدت من یکی از قسمت هایی که کمک می کردم قسمت حمل و نقل بود. توی قسمت حمل نقل اردو ۳ تا وانت داشتیم که یکی که تقریبا از همه قراضه تر بود، یک وانت نیسان که رادیاتورش هم سوراخ بود، دست من بود.
توی این ۲ هفته شاید من روزی ۴ تا ۵ ساعت با این ماشین توی جاده های خاکی و میان کسایی که از لحاظ قوانین رانندگی شاید فقط جهت عبور رو رعایت می کردن رانندگی می کردم و بالاخره مجبور بودم که تقریبا شبیه اونها بشم و راهم رو بگیرم. اردو تموم شد و برگشتیم تهران. یادمه یکی دو روزی بعد اردو بود که موقع رانندگی یک لحظه دقت کردم و دیدم که راننده های دیگه خیلی بهتر و با رعایت مقررات رانندگی می کنن و من هنوز توی حال و هوای اردو هستم.
حالا نکته جالب این بود که پارسال که بعد از یک سال برگشته بودم ایران، با ماشین بیرون رفته بودم. با خودم گفتم که باید خیلی خونسرد باشم و گرنه توی این ترافیک و نحوه رانندگی حسابی کلافه می شم. در بزرگراه کردستان قبل از همت توی ترافیک حرکت می کردم. در حوس جای خالیی که بین ماشینها به وجود اومده بود ماشین کناری جلوی ماشین من پیچید و اگر فرمون رو نپیچونده بودم و کمی روی جدول نرفته بودم تصادف کرده بودیم. ماشینها حرکت کردن و من کنار ماشین مورد بحث رسیدم که یک تاکسی بود با راننده ای حدود ۵۰٫ تا من رو دید، در حالی که فهمیده بود چه کاری کرده، حق به جناب و با پررویی با صدای بلند گفت: چیه آقا حواست رو جمع کن، من هم که از این درصد بالای پررویی خنده ام گرفته بود، گفتم آقا ببخشید، من عذر خواهی می کنم. کمی نگاهم کرد، یکهو گفت: نه آقا این حرفها چیه شما ببخشید، ماشین که چیزی نشد احیانا؟ گفتم: نه ممنون و رفتم.
چقدر حرافی کردم، بحث از کجا به کجا رسید.
گوش کنید: Je Te Promets – Johnny Halliday

اعتراف می کنم، ما اقلیتیم

سلام.
الپر دارد به نظر من مباحث خیلی جالبی را دنبال می کند و جلو می برد. اکثر نظراتش را قبول دارم و عقلانی و بهترین شیوه ی عمل برای ساختن فردایی بهتر می دانم.

اما در این میان نکته ای وجود دارد و آن هم وزن افرادی است که این چنین فکر می کنند. یعنی چند درصد از مردم چنین نظرات و اعتقادی دارند و چنین شیوه ی عملی را می پسندند. به نظر من واقعیت تلخ است. ۲ خرداد ۷۶ فکر می کردیم که ۲۰ میلیون نفر و حتی بیشتر. ولی ۲۷ خرداد ۸۴ فهمیدیم که بالاخره با بالا و پایین ۴ یا ۵ میلیون نفر این طور هستند. این ۴ میلیون نفر به وضوح با کسانی که به آقایان هاشمی، کروبی، قالی باف، لاریجانی، مهرعیزاده و احمدی نژاد رای دادن و یا کسانی که رای ندادند تفاوت دارند. در این ۴ میلیون نفر هستند کسانی که آقای احمدی نژاد را به آقای هاشمی ویا آقای هاشمی را به آقای احمدی نژاد ترجیح می دادند و یا حتی هیچ کدام را نمی پسندیدند و نقطه مشترکشان اصلاحطلبی بود. کمی درد آور است ولی واقعیت دارد. شاید کمی بوی نخوت و خود تحویل گیری بدهد ولی من به شخصه به بودن در بین این ۴ یا ۵ میلیون انسان و شمرده شدن به عنوان یکی از آنها افتخار می کنم. کسانی می دانم که ایده و آرمانهای ستودنی دارند اما تخیلی عمل نمی کنند. اتفاقا این انتخابات نشان داد که این ۴ میلیون نفر در کمال صحت کاندید مورد نظراشان را شناحته بودند، توانایی ها و ناتوانایی های خودشان، او و جریانشان را می دانستند و بر همان اساس عمل کردند.
عده ای از یکی از کاندیدا ها حمایت کردند چون فکر می کردند که پول دارد و یا افراد پولدار از او حمایت می کنند و در قدرت و بدنه دولتی نفوذ دارد. پس بهتر می تواند عمل کند. دیدیم که اینطور نبود، نتوانست. عده ای می گفتند از این یکی حمایت کنیم چون چانه زنی می کند و حرفش را زمین نمی اندازند، دیدیم که اشتباه می کردند، حرفش را هیچ بهایی ندادند. و از همه در اشتباه تر و غلط انتخاب تر کسانی که فکر می کردند که این ۶۷ درصد از مردم در انتخاباتی که خوشبختانه یا متاسفانه سرنوشت کشورشان را از این رو به آن رو می کند شرکت نمی کنند.
حالا نکته اینجاست. که این ۴ میلیون نفر باید بتواند عده قابل توجهی از دیگرانی را که انتخاب نکردند و یا انتخاب دیگری کردند، به جمع خود اضافه کنند. اول باید باید خودشان را بشناسند. اینکه منتظر بنشینیم تا کارزار بعدی دوباره یادمان بیفتد که پول نداریم، یا مردم ما یا کاندیدمان را نمی شناسند، یا وسیله ارتباطی نداریم و یا از همه بدتر بد عمل کرده و دیگران را ناامید کرده یا رانده ایم قطعا اشتباه است.
از اینکه الپر شروع کرده است خوشحالم.
پی نوشت:
علی اصغر سیدآبادی هم در هنوز به نکات جالبی شاره کرده است.

افسوس

سلام.
اصولا افسوس خوردن کار عبثی است، یعنی ناراحتی از کاری که شده است و چیزی که گذشته است فایده ای ندارد. اگر اعتنایی به گذشته باید کرد باید برای اندوختن تجربه و ساختن آینده باشد و گرنه خراب کردن حال با مرور خاطرات تلخ وشیرین راه به جایی نمی برد. اما با همه ی این دلایل عقلایی نمی دانم که چرا بازهم اینها را می نویسم.

خاتمی که رئیس جمهور شد، همه شاد شدیم. احساس غرور و پیروزی می کردیم. سر از پا نمی شناختیم. درهای پیشرفت و توسعه را باز شده می دیدیم و آینده را روشن و امید بخش. خاتمی که رئیس جمهور بود، می خواستیم رئیس جمهور قدرت بگیرد، همه ی کشور را بتواند اصلاح کند. خاتمی که رئیس جمهور بود از دولت دفاع می کردیم. خاتمی که رئیس جمهور بود وقتی اجلاس سران ملل متحد می شد، با خوشحالی دنبال خاتمی می گشتیم و سراپا منتظر صحبتش بودیم که چه می گوید، وقتی با رئسای سایر کشورها دیدار داشت، با آنها مقایسه می کردیمش، وقتی پاپ مرد، نفس راحتی کشیدیم، گفتیم خوب شد خاتمی به تشیع رفت.

خاتمی که رئیس جمهور بود، کسی کارش جایی گیر می کرد، فکر می کردیم کسی هست کمکی بکند، به کسی ظلم می شد دلمان خوش بود کسی هست فریاد که نه، یادی بکند. خاتمی که رئیس جمهور بود اجنبی می پرسید او کیست؟ می گفتیم تئورسین گفتگوی تمدنها، کسی می گفت اوضاع کشور فلان است، می گفتیم صبر کنید، بهتر می شود.

حالا چند وقتی است اوضاع کمی عوض شده. چند وقت پیش موقع انتخاب جانشین خاتمی رسیده بود. تلاش کردیم، بالاخره آنقدر که توانستیم، تا فردی را انتخاب کنیم که بشود گاهی به او افتخار کنیم، رویمان بشود از او دفاع کنیم، کم کاستی بود به او نق بزنیم، روزگارمان سخت شد، حداقل از ما یادی بکند.

موقع انتخاب شد، رای دادیم، اما نشد، آنچه که می خواستیم نشد، آنها برنامه داشتند یا ما برنامه نداشتیم، آنها سیاس بودند یا ما سیاست نداشتیم، نامردی کردند یا ما مردی نکردیم، زیاد بودند یا ما نبودیم، لایق بودند یا ما لایق نبودیم، پول داشتند یا ما نداشتیم، زور داشتند یا ما نداشتیم، مقبول مردم بودند یا ما نبودیم، شد همین که شد.

آقای دکتر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور شد. هنوز هم می گوییم، صبر کنید اوضاع بهتر می شود، اما چند وقتی است نمی دانم چه شده، دوست داریم اختیارات رئیس جمهور کمی محدود شود، دست به دامن ریش سفیدان و عقلا شده ایم. بخواهیم از دولتی که می آید دفاع کنیم، مدرک جعلی فلان وزیر، وزیری آن یکی با سابقه دبیری دبیرستان، بی تجربه گی دیگری، خاطرات تلخ از این یکی، فعلا روئی برایمان نمی گذارد. وقتی با رئسای دیگر کشورها در داخل ملاقات دارد، بعدش نامه اعتراض از نزدیکترین هم پیمانان کشور می آید، وقتی به خارج می رود ویزایش را با منت می دهند، وقتی جایی رئیس جمهور قرار است برود، می گوییم نمی شود نماینده ای بفرستد. کسی کارش جایی گیر می کند، نمی دانم، شاید دیگر باید دم طرف را ببینید، ظلمی بشود سرمان را برمی گردانیم، خدا کمکش کند.

اجنبی می پرسد، رئیس جمهورتان کیست؟ فلان کار و بهمان برنامه را می خواهد انجام بدهد؟ در دل از او مرددتریم، ولی در ظاهر هنوز ابرو درهم می کشیم، می گوییم اینها همه تبلیغات است، قدرت های امپریالیستی چشم دیدن کشور مستقل را ندارند. بالاخره ایران، ایران است. نمی شود دفاع نکرد. به قول معروف دعوای خانوادگی را در کوچه نباید فریاد کرد. ولی باز از خود می پرسیم، حل می شود؟

خاتمی حالا دیگر رئیس جمهور نیست. اما هنوز محبوب است. حتی محبوب تر. چون دیگر نباید جواب کوتاهی این و آن را بدهد. چون دیگر برای رعایت دیگران نباید خون دل بخورد. نباید تلاش کند که نه سیخ بسوزد نه کباب. دیگر مسئول مشکلات نیست. اتفاقا حالا رویداد های آینده را مدام با او و دوره او مقایسه خواهیم کرد. افسوس اگر افسوس بخوریم.

علی تنهاست، حتی ۱۳ رجب

سلام.
میلاد حضرت علی(ع) را تبریک می گویم.

بد نیست اگر حقوق متقابل مردم و حکومت از دیدگاه امام علی (ع)، دکتر کدیور را ببینید و اگر علاقه دارید این سه فایل صوتی را هم دانلود کرده و گوش کنید:
امام علی (ع) و انسان معاصر، سخنرانی در دانشگاه ام آی تی، ۲۲ شهریور ۸۱، دکتر کدیور
قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم

سردرد!

سلام.
جای شما خالی نصفه شبی باد و بارون شدیدی برقراره و صدای رعد و برق هر از گاهی یه بیدار باش اعلام می کنه. یکمی سرم درد می کنه و فردا هم هشت صبح کلاس دارم.
با بچه ها یک سایت زدیم برای MPS، در آدرس MMUPERSIAN.COM. یک وبلاگ گروهی انگلیسی به اسم The Sky و یک وبلاگ گروهی فارسی به اسم آسمان هم توش راه انداختیم. خلاصه شاید هر از گاهی اونجا هم چیزی بنویسم.
فعلا همین.