عیدانه با تأخیر


سلام. عید شما با تاخیر مبارک. امیدوارم که سال نو سال پربار و موفقی برای همه باشه. برنامه عید ما هم به خوبی و خوشی برگذار شد. جای همه دوستان خالی. ولی به هر حال هنوز سر حرفم توی پست قبلی هستم و با وجود این تیر وترکشهایی که از قبل مراسم توی سر وکله ما خورده و البته هنوز هم با وجود اجرا شدن برنامه ای تقریبا عالی هنوز هم ادامه داره من یکی که دفعه بعد قطعا از این … اضافه انجام نمی دم. اگر برنامه ای بود و دوست داشتم شرکت می کنم. اگر هم نبود با رفقا چند نفری دیگه اینقدر عرضه داریم که سر خودمون رو گرم کنیم.
“بوی عیدی،
بوی سیب،
بوی کاغذ رنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ،
با اینا زمستون سر می کنیم، با اینا خستگی رو در می کنیم…”
توی این مدت کارهای این مراسم و فشار درسی آخر ترم دیگه حسابی اوضاع رو به هم ریخته. یک درسی داریم ما به اسم Information Systems Development یا توسعه سیستمهای اطلاعاتی. این درس تقریبا درس اصلی رشته ی ماست. حالا این درس محترم یه پروژه ی اساسی داره که ما باید گروهی انجامش بدیم. قسمت اول کار که تهیه یه گزارش اولیه از چگونگی شروع کار بود رو از سر تنبلی من و حسن، یکی دیگه از رفقا، ۲ تا همگروهی دیگه ما انجام دادن. من دلم خوش بود که به به، چه هم گروهی های خوبی دارم، دیدن که من سرم شلوغه رفتن قسمت اول رو انجام دادن. چشمتون روز بد نبینه که دوستان کل قسمت اول رو نه تنها از یه پروژه پژوهشی کپی کرده بودن بلکه با هوش سرشارشون آدرس وب سایتی رو که هم این مطلب رو ازش برداشته بود در آخر کار به عنوان یکی از منابع آورده بودن. اینطوری شد که ما پایین ترین نمره از بین تمام گروههای دیگه نصیبمون شد. در نتیجه شوک وارده و صد البته بی سوادی ممتد دوستان من و حسن آقا مجبور شدیم که قسمت دوم پروژه که مرحله اجارا و نوشتن پروژه بود رو شخصا انجام بدیم و بعد هم یک نمایش پاورپوینت برای پروژه درست کنیم. اینطوریه که از قدیم گفتن کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!
بقیه حرفها بمونه برای بعد.
روی این عکس کلیک کنید تا بزرگ شده ی این کمیک حمیدرضا نصیری رو ببینید:

اینجا کلیک کنید تا یک کلیپ زیبا از سایت ایران کلیپ رو ببینید.
فایل فلش، اندازه ۱٫۳ مگابایت. تا لود شدن کامل صبر کنید.

گزیدگی دوباره از یک سوراخ!


سلام. عرض کنم خدمت دوستان نمی دونم تا حالا شده که سعی کنید که کاری دسته جمعی رو هماهنگ کنید یا نه. مثلا شما با یک سری از دوستان جمع بشید تا یک برنامه ای رو برگزار کنید که مخاطب عام داشته باشه و یک عده ی زیادی در اون شرکت کنن. به نظر من همیشه در این مواقع تعداد زیادی از مشکلات و موضوعات چالش برانگیز و مواردی که آدم باید لحاظشون بکنه پیش می آید.
مثلا ما در دبیرستان مفید برای انجام کارهای دسته جمعی یک گروهی داشتیم به نام شورای دوره که هر سال از طریق کاندید شدن آزاد تعدای از بچه ها و رای گیری از بچه ها انتخاب می شدند. اون موقع که من توی شورا بودم یا مواقع دیگه یادمه که همیشه یکی از مواردی که توی نحوه ی اجرای برنامه های مختلف مشکل ایجاد می کرد راضی نگه داشتن همه یا حداقل اکثریت بچه ها بود. آخرش هم آخرین گروه شورای دوره به همراه نماد حرکت جمعی که ما انجام می دادیم، یعنی جلسه هفتگی به خاطر همین مشکلات منحل شد.
حالا چند وقتی که ما باز هم دارم از همون سوراخ گزیده می شم. با یه عده آدم دوباره گفتیم بیاید یه برنامه جمعی راه بندازیم. یه جشن برای شب عید بگیریم. از یه ماه پیش کارها رو شروع کردیم. گروه کاری رو تشکیل دادیم. کارها رو قسمت کردیم. برنامه ها رو چیدیم. سعی کردیم بهترین برنامه هایی که در عین اینکه جذاب ومفید باشه به جایی هم برنخوره اجرا کنیم. کلی ملاحضات محلی و قومی و قبیله ای و فرهنگی در نظر گفتیم. برای مراسم وب سایت درست کردیم. گشتیم یه سالن خوب پیدا کردیم. بلیط طراحی کردیم، بعد دادیم چاپ کردن. همه ی کارها رو سعی کردیم به بهترین نحو انجام بدیم. قیمت بلیط رو هم بعد از کلی تخفیفی که از این ور و اون گرفتیم به صورت پایین ترین قیمتی که می شده درآوردیم که فکر کنم آخرش کلی هم از جیب هرکدومون می ره، تا اونجایی هم که من خبر دارم هیچ نفع خاص دیگه ای هم نه من نه بقیه بچه ها از انجام این کار نمی برن. اما حالا بعد از ۴ روز اعلام و فروش عمومی بلیط، درحالی که حدود ۲۰۰ نفر ایرانی در دانشگاه ما هستند، ۴۰-۵۰ نفر هم به زور ثبت نام کردن.
می دونید من بعد از این چیزها به چه نتیجه ای رسیدم؟ اینکه آدم بعضی وقتها زیادی برای بقیه وقت می زاره و دل می سوزونه که این موضوع از طرف بقیه نه تنها درک و استقبال نمی شه، بلکه با تردید و بعضا با سوء نیت ازش برداشت می شه و در بین حسادتها و کوته بینی ها از بین می ره. به نظر می رسه آدم چند نفری با رفقا برن کاری رو که دوست دارن انجام بدن خیلی بهتر از اینه که بی خود تلاش زیادی بکنه بعدشم هیچ.
البته من این روش آخر رو اینجا توی وبلاگ بهش تا حدودی عمل می کنم. اینجا دیگه افسارش دست خودمه، البته فکر کنم :)
خوب الان هم با این به قول معروف حال می کنم، شما هم اگر دوست دارید گوش کنید:
بخش اول، بخش دوم
پی نوشت: یادم رفت بگم که بازهم فردا شب مثل هفته ی پیش گردهمآیی وبلاگی در پالتاک برقراره. من هم احتمال زیاد شرکت می کنم. برای اطلاعات بیشتر اینجا برید.

رهرو


سلام. از قدیم گفتن، یا به قول شاعر: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود؛ نه که گه تند و گهی خسته رود. حالا این موضوع توی نوشتن وبلاگ هم خیلی مهمه. جالبه که وقتی فاصله ننوشتن زیاد می شه شروع دوباره هم سخت تره.
اول از هر کاری برید یه سری به صفحه ی اصلی وب سایت بزنید که یه رنگ و لعاب جدید بهش دادم.
مراسم اسکار امثال یکی از بی مزه ترین مراسمهای اسکار بود با فیلم ها و بازیگر هایی که به نظر من در مقایسه با برنده های پیشین لایق یه همچین جایزه ای نبودند. نمی دونم شاید تنه ی اینها به تنه جشنواره ی فیلم فجر ما خورده.
مثل اینکه کم کم اینترنت با پهنای باند بالا داره توی ایران راه میوفته و اینجا می تونید عکس یکی از دستگاههای بی سیم و این مطلب یکی از استفاده کننده ها رو ببینید. البته از کیفیتش خبر ندارم اما به نظرمیاد قیمت هاش هنوز گرونه و مناطق تحت پوشش هم محدود. اینجا(مالزی) ما برای یک خط DSL یک مگابیت برثانیه ماهیانه حدود ۲۳۰۰۰ تومان می دیم. یکی از زیرساختهای مهم در دنیای امروز همین دسترسی به اینترنته که البته به نظر می رسه در کشورمون هنوز خیلی حال خوشی نداره. از یک طرف یک عده این طور در حال تلاش برای حق ایران هستند و از یک طرف عده ای دیگه معلوم نیست به دنبال چی هستند.
راستی همین شنبه ای که میاد قراره که یک جلسه صوتی در سایت پالتاک باشه. من اگر مشکلی پیش نیاد سعی می کنم توی جلسه حاضر باشم. جزئیاتش رو اینجا بخونید.
گوش کنید:
That’s not the shape of my heart – Sting