ایران پس از یک سال – ۳


سلام. دیشب با یک سری از بچه ها رفتیم سینما فرهنگ برای دیدن فیلم سینمایی ” لاک پشت ها هم پرواز می کنند”. واقعا فیلم قشنگ و حرفه ای بود و به قول این سینمایی ها هنری. البته من خودم به شخصه از اینجور فیلمهای به اصطلاح خیلی روشنفکری و هنری که مغز بیننده رو گره می زنه! خیلی خوشم نمی آد. ولی وقتی یه فیلم حرفی برای گفتن داره و این پیام هایی که می خواد منتقل کنه رو به صورت هنری و زیبا در می آره و کاری می کنه که در مخاطب به صورت غیر مستقیم و لطیف اثر بگذاره واقعا لذت می برم. به نظرم (که البته خیلی محلی از اعراب هم نداره) بهمن قبادی (کارگردان فیلم) داره به یک کارگردان صاحب سبک تبدیل می شه و به نظر می رسه که راه خودش رو پیدا کرده. این فیلم به نظرم از لحاظ داستانی و قدرت بیان مطلب درست در مقابل فیلمی مثل دوئل قرار داره.
من به شخصه قبول دارم که فیلم دوئل در برخی عرصه ها فصل جدیدی در سینمای کشور آغاز کرده ولی واقعا ضعف داستانی، فیلم رو از سطح فیلمهای تجاری عادی هالیوودی هم پایین تر آورده و بعلاوه من نمی فهمم که چه اصرای هست که جهالتهای قومی و قبیله ای و خیانتهای ابتدای جنگ با زیر نویس انگلیسی به کشورهای دیگه صادر بشه. واقعا فکر نمی کنم که چنین قحطی در سینمای ایران اتفاق افتاده باشه.
هنگامی که فیلمهای ایرانی جایزه های بین المللی رو دریافت می کنند در حالی که از این استعداد و توانایی سینمای کشور خوشحال می شم چیزی که همیشه آزارم می ده اینه که اکثرا فیلمهایی که ایران رو کشوری بدبخت و مردم رو مردمی جاهل و نادان نشون میده حائز این جوایز می شه و خودمون به دست خودمون چهره ای نامناسب از ایران به نمایش می گذاریم.
کسی منکر مشکلات فعلی موجود در مملکت نیست ولی آیا واقعا داستان زیبا و افتخار آمیزی برای تبدیل شدن به فیلم وجود نداره؟ عرصه سینما عرصه ایست که به راحتی حتی تخیلات ما هم به اون راه داره. این یعنی که حتی تخیلات ما هم چیزی برای افتخار نداره؟

ایران پس از یک سال -۲


سلام. تقریبا۲۰ روزه که ایرانم و چقدر زود گذشت. یادم وقتی داشتم می اومدم با خودم می گفتم خب یک ماهی ایرانم کلی وقت دارم. به همه ی کارام می رسم به همه جاهایی که باید سر می زنم. دوست و آشنا و فامیل رو هم همه رو می بینم. ولی الان فقط حدود ۱۰ روز مونده. خیلی از کاراهایی که رو که می خواستم انجام بدم هنوز مونده. خیلی جاها نرفتم و به خیلیا سر نزدم. آدم وقتی اینجوری وقتش تنگه بیشتر قدر وقت رو می دونه. دوباره می ره تا سال دیگه، پس فعلا این ۱۰ روز رو بچسبم! سعی می کنم قبل از رفتن یه پست دیگه داشته باشم.

ایران پس از یک سال -۱


سلام. یک هفته ای هست که ایرانم. تا حالا ۲ بار برف اومده. یه سفر هم با خانواده رفتیم اصفهان. بزرگراه قم- کاشان- اصفهان افتتاح شده و فعلا راه خیلی خوبیه و به راحتی ما با حدود ۱۹۰ کیلومتر می رفتیم البته اگر همین طور بمونه. برگشتنه از اصفهان، به عوارضی بزرگراه که رسیدیم متصدی گفت: سلام، خسته نباشید. جاده لغزنده است لطفا با احتیاط حرکت کنید، در ضمن پمپ بنزین بین راه افتتاح نشده اگر باک پر نیست بنزین بزنید. من هم در حالی که بسیار از این شعوری که به خرج دادن خوشحال بودم تشکر کردم و راه افتادم. گازش رو گرفتم با خودم گفتم حالا مگه چقدر لغزندست حالا. خلاصه چشمتون روز بد نبینه که چنان لیز و لیز بازی شد که بعدش تا یه نیم ساعتی از ۴۰ کیلومتر بیشتر نرفتیم. بعدش هم تا یه نیم ساعتی مه کامل بود به حدی که ۱۰ متر جلوتر هم نمی شد دید. البته بعدش جبران کردم و ۳ ساعت و نیمه تهران بودیم.
متاسفانه کابل دوربینمو نیاوردم. پس فعلا از این عکس تهران ۲۴ لذت ببرید تا بعد.
پی نوشت: این هم سه تا از عکسها که مثل بقیه عکسهای وبلاگ برای اندازه بزرگتر می تونید روش کلیک کنید.


سنگاپور دوم


سلام. جای همه دوستان خالی سفر بسیار عالی بود و حسابی خوش گذشت. به خصوص رفقایی که با هم بودیم لذت سفر رو چند برابر کرده بود. دفعه قبل با بابا سنگاپور بودم از ۹ صبح تا ۸ شب جلسه و قرار ملاقات بود. خوب بالاخره سفر کاری بود و جای خوش گذرونی نبود ولی فشار سفر و اینقدر زیاد بود که من مریض شدم. تقریبا هیچ جای تفریحی رو ندیدیم. البته از نظر آشنایی و بالا رفتن اطلاعات خیلی خوب بود چون همش جلسات کاری و بازدید از شرکتهای مختلف بود. اما بجاش این دفعه دق و دلی دفعه ی قبل رو در آوردیم.
آدم هرچه بیشتر مسافرت می کند و جاهای جدید رو می بینه خیلی جالبه و البته تاسف آور. اینکه کشور هایی از هیچ برای خودشون همه چیز ساختن ولی ما از این همه نعمتی که داریم هم استفاده نمی کنیم. اصلا حال این که بخواهم بیشتر در این مورد بگم ندارم چون هممون می دونیم.
یک نکته جالبی که وجود داشت رعایت شدید قوانین راهنمایی و رانندگی به خصوص حق تقدم عبور توی سنگاپوره. یکبار با بچه ها می خواستیم از خیابان عبور کنیم. خیابان خلوتی بود که حالت بلوار داشت و وسط دو باند خیابان حدود ۲ متری فضای سبز بود. ما با چندتا از بچه ها روی خط عابر پیاده از یک طرف رد شدیم تا به طرف دیگه بریم. وقتی به وسط بلوار رسیدیم دیدیم بقیه هنوز نرسیدن. همینطور که منتظر بقیه بودیم داشتیم با هم حرف می زدیم و حواسمون به اطراف نبود. دو سه دقیقه ای گذشت یک لحظه دقت کردیم دیدیم که یه اتوبوس یه وانت وچندتا سواری همین جور پشت خط عابر وایسادن. فکر کردیم که لابد چراغ قرمزه. دور و اطراف را نگاه کردیم ولی چراغ راهنمایی پیدا نکردیم ناگهان متوجه شدیم که چون ما وسط بلوار ایستادیم اینها فکر کردن ما می خواهیم از خیابان رد بشیم و در نتیجه ۲ دقیقه ای بود که همینطور منتظر ما وایساده بودن. مقایسه نکنم دیگه بهتره.
ایندفعه ما جزیره تفریحی سنتوسا، نایت سافاری و چند جای دیگه رو هم دیدیم.
فعلا بسه!