جاده؛ پر پیچ و خم، مه آلود، لغزنده…


سلام. بعضی از وبلاگها کم کم دارن از نوشتن دست می کشن البته شاید حس من اینه و فقط اونهایی که من سر می زنم اینجور باشن ولی شاید هم تب وبلاگ درحال خوابیدنه و شاید هم ناشی از خمودی و بی حوصلگیی باشه که الان در همه جامعه شایعه.
نمی دونم شما چه نظری در مورد داستانی که برای مهاجرانی در حال شکل گیریه و به راحتی چنین شخصی رو راهی زندان میکنه دارید. آیا واقعا مهاجرانی فرار می کنه که ابتدا براش وثیقه ۲۰ میلیون تومانی اونهم در آخر ساعت اداری تعین می شه و بعد از تهیه مبلغ در روز بعد، دوباره مبلغ به ۹۰ میلیون افزایش پیدا می کنه؟ آبروی دنیوی مهمه و تهدید به بی آبرو کردن آدمها از روشهای قدیمی و کثیف، اما وای از آبرویی که از به ظاهر آبروداران امروزی خدا خواهد ستاند…
اما جالب تر از این نظر دادسرای تهران در مورد پروندهی زهرا کاظمیه:
با برائت تنها مظنون به قتل شبه عمد پرونده خانم زهرا کاظمی، تنها یک گزینه باقی مانده است آن هم حادثه بودن فوت مرحوم کاظمی در اثر پایین افتادن قند خون، ناشی از اعتصاب غذا که در حال ایستادن منتهی به سقوط فرد و افتادن وی به اطراف و ضرب‌ دیدگی می ‌گردد.
با تعیین بازپرس ویژه و نماینده ی ویژه و این حرفها هم چیزی درست نخواهد شد. مدیر نمونه، که بی خود مدیر نمونه نشده…

بی حوصلگی صبحگاهی

سلام.
ساعت ۵:۳۰ صبحه و دیگه چشمهام داره کم کم بسته میشه. پروژه ی Data Base چند دقیقه ایه که تموم شده.
خسته و کلافه ام واین چند روز تقریبا هیچ خبر خوب یا موضوع امیدوارکننده ای نبوده. البته قطعا تا این لحظه هنوز دور فلک در حال چرخشه و آسمون به زمین نیمده ولی من شخصا هرجور تلاش می کنم که خوشحال باشم نمی شه. البته می شه؛ اینکه مامور بی چاره اطلاعات تبرئه شد جای خوشحالی داره ولی اینکه مقصر الان با خیال آسوده داره به همه می خنده نفرت انگیزه. این حرفها به کنار؛ آدم نمی دونه با فضاحتی مثل عملیات محیر العقول دیشب رضایی و بداوی چی کار کنه.
خوش به حال سعدی…
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند…

آیکن کی ال ۲۰۰۴


سلام. این چند روزه که نبودم، سرم شلوغ بود. توی کنفرانس آیکن شرکت کردم؛ ببینم دنیا دست کیه! اخبار این کنفرانس رو می تونید از اینجا دنبال کنید.

درهم ۱۳/۷/۲۰۰۴

سلام. نمی دونم تا حالا به این سایت صبحانه سر زدید یا نه، در کل سایت جالبیه و خبرهاش چون توسط یوزرهای عادی اینترنت فرستاده می شه هم جالب و بروزه و هم از همه نوع و طیفی توش خبر هست.
این متن رو دیروز یکی از دوستان میل کرد برام؛ حیفم اومد شمام نخونیدش؛ با کمی تغییر:
کوهنوردی می‌خواست به قله ی بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.
wallpaper036.jpg
کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود لای شاخه های درختی در شییب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن .
ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعاٌ فکر می‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟
- البته! تو تنها کسی هستی که می‌توانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر!
و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت…
من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات؟ تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده؟ یکبار امتحان کنیم؛ بیاید طناب رو رها کنیم …

۱۸ تیر

full99.jpg
خوب به سلامتی ۱۸ تیر امسال بدون شلوغی یا درگیری خیابانی گذشت که به نظر من خوبه چون از شکستن شیشه بانک و آتیش زدن اتوبوس هیچ کس به غیر از یک عده دورقابچین در داخل که هرج و مرج به نفعشون تا فضای کشور رو نظامی کنن و یک عده بی کار و بی استعداد دیگه در خارج که فکر می کنن ملت الان عاشق یک شاه دیگن و ساعت ۸ شب چراغ ماشیناشون رو بخاطر اونا روشن می کنن سودی نداره. گرچه باید گفت که این کاریکاتور هادی حیدری وضعیت فعلی رو به بهترین نحو نشون داده.