چشم‌هایم را می‌بندم…

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، دفترچه‌ی پاکنویس من دوباره راه افتاد. همسر گرامی و مهران عزیز لطف کردند و این خانه‌ی جدید را سرپا کردند و برای سالگرد تولدم به من هدیه کردند. خوب و زیبا و دلنشین. برای اینجا واقعا متشکر همت هردو هستم.

آرشیو نوشته‌های قبلی را وارد کردم، اما تاریخ همه‌ی یادداشت‌ها از بین رفته بود. از “ماشین برگشت زمان” و محتوای نوشته‌ها کمک گرفتم و بعد از چند ساعتی تاریخ‌ها را تا حدودی تصحیح کردم. آن دی‌ما ۱۳۴۸(!) که باقی مانده، یادداشت‌های وبلاگ اولم در بلاگر است که دیگر تاریخ آن‌ها را فرصت نشد تا برگردانم. البته نوشته‌های چندان دندان‌گیری هم نیستند.

چند دقیقه‌ای هست که از دنیای مجازی دوباره برگشته‌ام به دنیای واقعی. تکیه داده‌ام به پشتی صندلی و به صفحه‌‌ی روبرو خیره‌ام. دست‌هایم را پشت سرم می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. آه، چه‌فکر می‌کردیم، چه‌شد…

هر کدام از ما برداشتی مخصوص به خود از اوضاع و احوالی که می‌گذرد دارد. هر چند تاروپود ما را با امید سرشته‌اند، اما برداشت من پر از غم است و سکوت.

باران گرفت وگریه‌ی پنهان ما ندید / خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید
تاوان بی‌نزاکتی از عاشقان گرفت / آن کور‌ دل که چاک گریبان ما ندید
ما خود دریده‌ایم قبا را مگر کسی / در روز مرگ پیکر عریان ما ندید
بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد / در عکس ما چه دید که در جان ما ندید
مست است آن‌که یاد حریفان ما نکرد /  خواب است آن‌که خون شهیدان ما ندید
دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را / در عقل سرخ سید خندان ما ندید

عبدالجبار کاکایی

شب عزیز

اینکه این وبلاگ، چرا باید این‌ همه خاک بخورد، بر آگاهان هم پوشیده‌است. اما به هر حال از این شب عزیز، شب آخرین امتحان فاینال این ترم، برای انجام امور گردگیری استفاده می‌کنیم.
بعد از کمی کلنجار رفتن، بالاخره زیر بار نصب گوگل‌ریدر رفتم و وبلاگ‌های لیست شده در فهرست کنار صفحه را در این سیستم جدید وارد کردم. گرچه هنوز کمی از لحاظ ظاهری بی‌نظم هستند، اما خوب از لحاظ کاربردی درست کار می‌کنند.
چند موضوع مختلف هست که می‌خواهم در موردش بنویسم. اول، فردا دوم خرداد است. اینکه امروزه یاد دوم‌خرداد با شادی و درد همزمان همراه شده، شاید از نتایج بازی روزگار باشد. اما امشب وبلاگ آقای ابطحی را که می‌دیدم، نوشته بود امسال یازدهمین سالگرد دوم خرداد است.
یادم هست که راهنمایی مفید بودیم. داخل می‌نی‌بوس از یکی از اردوهای مدرسه برمی‌گشتیم. بحث نسبتا سیاسی مطرح بود و یادم هست که در بسیاری از بخش‌های جامعه جوی قالب وجود داشت، که من هم طرفدار مثلا تغییر قانون اساسی و ریاست‌جمهوری سه باره‌ی آقای هاشمی بودم. شاید چیزی شیبه ماهاتیر، ۲۲ سال نخست‌وزیری. گرچه هنوز هم نمی‌دانم آیا وقعا چنان چیزی بهتر بود یا اتفاقی که افتاد و ما حالا به اینجا رسیده‌ایم. به هرحال در میانه‌ی آن بحث نظر من این بود که کسی در حد آقای هاشمی برای جایگزینی او وجود ندارد. آقای کنی، معلم راهنمای سال اول ما اما نظر دیگری داشت. البته نمی‌دانم در واقع منظورش چه کسی بود ولی نظر او این بود که از کجا مطمئن هستی، شاید فرد جدیدی آمد و حتی بهتر از رئیس‌جمهور فعلی هم بود.
۳۰ اردیبهشت ۷۶، تعدادی از پوسترهای آقای خاتمی باقی مانده‌بود که نتوانسته بودم جایی پخش کنم. در حال برگشت به خانه به بابا گفتم: حیف شد، این‌ها را توزیع نکردم. گفت: نگران نباش، وقت هست، دور دوم پخش کن. دور دومی در کار نبود. مردم نگذاشتند. خواستند طعم پیروزی کامل باشد.
حالا کام من که چند سالی است گس شده‌است. کاش این طعم گس عمومی نباشد. کاش هنوز دل بعضی به سخنرانی‌های خارج از عدد و تصمیم‌گیری‌های خارج از قاعده‌ی حامل هاله‌ی نور خوش باشد. کاش فقط کام من گس باشد.
دوم، فلسطین. مباحث این‌قدر در این زمینه زیاد است که شاید حداقل اینجا، جای بحث دوباره نباشد. اما چند نکته‌ای در این بین وجود دارد که من فکر می‌کنم آق‌بهمن و معصومه ناصری، اینجا و اینجا به خوبی توضیح داده‌اند.
سوم، افشین قطبی. افشین قطبی اسمی است که به نظر من، باید در این دوره زمانه، نه به کودکان، بلکه به ما بزرگ‌سالان یاد داد. باید از ما خواست تا چند بار از روی آن مشق کنیم. مشق ادب، پشتکار، حفظ اصول و به کارگیری دانش. گرچه من از اینکه دیگر دوره‌ی سایه انداختن پرسپولیس-استقلال بر فوتبال ایران تمام شده خوشحالم و برای قدرت و تلاش سپاهان نیز احترام قائلم، اما عنوان قهرمان لیگ برتر ایران، اینبار واقعا حق پرسپولیس بود؛ حتی اگر دقیقه‌ی ۹۶ به حقش رسیده باشد. به امید روزی که دانش، شخصیت، پشتکار و ادب سرمشق همه‌ی چهره‌های مرجع جامعه‌ی ما باشد.

تعارف!

بفرمایید کیک:

و اما بعد

اصولا وبلاگ نوشتن احتیاج داره تا انسان یک چند دوری در عوالم مجازی بزنه و بعد از اندوختن تجربه و درس گرفتن از فراز و نشیب چرخ فلک نسبت به درج مطالب مورد توجه و خاطرات و تفکرات پند آموز اقدام بکنه. ولی حالا که به قسمت درج قضیه رسیدم می بینم که خیلی حوصله ای برای نظم دادن به این نکات آشفته نیست. پس فعلا این عریضه باشد به مناسبت ابراز وجود!

مردکا (Merdeka)

پریروز پنجاهمین سالگرد استقلال (Merdeka) مالزی بود. از مدت ها قبل برای این موضوع تبلیغ می کردند و برنامه های مختلفی رو تدارک دیده بودند.

یکی از این برنامه ها نمایش آتش بازی بود که به صورت مسابقه بین چند گروه از کشور های مختلف برگزار شد. من برنامه ی گروه ایتالیایی و ژاپنی رو دیدم که واقعا جالب بود. پوتراجایا با وجود اینکه خیابان های پهنی داره موقع برگزاری نمایش از تراکم جمعیت کاملا غیر قابل عبور بود.